تبليغاتX
پدر ، مامان فاطی و من !

پدر ، مامان فاطی و من !

صدای نوری و من و تنهایی...

 

وای غنچه ی زندگی ...بر لبم میزند جوانه

 منو بهار پر ترانه.... منو امید بیکرانه

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 0:32  توسط فاطیشکا   | 

ذهن آشفته ی من...

 

و من و تو همین لحظه از همه ی آدمها نا امید شدیم...

که نمیفهمند... و تو میگویی مامان فاطی خوش به حال همه  آنها که نمیفهمند و من فکر میکنم که آقای فتاحی خیلی حرف میزد و خیلی نمیفهمید...

و این فلاکس چای که نِقش را نمیبورد ما را کلافه تر کرده...صد رحمت به آقای فتاحی...

پرسیدی مامان فاطی دلت آمد مرا با آن جاروی نفتی بیرون کنی؟

و من نگفتم که امشب چقدر  احساسم تو را طلب میکرد و چقدر خوب بود که بودی و این موهای زیر پوستی لعنتی را با سماجت همیشگی ات دراوردی...

و چقدر آن شب به این خندیدیم که تو بلد نبودی زبانت را پشت لبت گیر بدهی... و من امروز چقدر به سامان که هی میخوابید خندیدم و دیشب که خوابیدم خواب بد دیدم...

و چقدر خوابمان میامد آن روز که همه ی فیش های بانک را اشتباهی نوشتیم...

و چقدر دلم برای یک خواب آرام همیشگی تنگ شده...

و پدر دارد می آید...

و ماه تولدت هم تمام شد دختر زیبای فروردینی من...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 1:48  توسط فاطیشکا   | 

مصاحبه با جناب خر

 

سلام آقای خر ، حالت چطوره؟

- مگر تو دامپزشکی که حال منو میپرسی؟چه فرقی می کنه که من خوب باشم یا بد؟

   وقت منو نگیر، هزار تا کار دارم...

کارو بار خوبه؟

ـ ای ی ی ی... بدک نیست. اگر درد ترافیک بگذارد!؟!؟

ترافیک؟ تو با ترافیک چیکار داری؟

ـ چی چی روکار ندارم بچه جان؟!؟صاحب من نمک فروشه، نمک می گیریم، می بریم، می فروشیم...

عجب! در مورد ترافیک می گفتی!

ـ چی بگم؟!؟ همون حرفای که همیشه همه جا می گن دیگه...

می دونی بعضی آدما درباره ات چی می گن؟

ـ بله که می دونم!

  هرکی هوار می زنه ،می گن :"مثل خر داد می زنه "

  یا هر کی زیاد می خوره، میگن: "مثل خر می خوره"

  یا یکی چیزی حالیش نیست، می گن:"اندازه ی یه خر حالیش نیست"

  یا همین پدر باریشکا، هر کی دعوا کنه و بخواد اختلافشو با جنگ و دعوا حل کنه، می گه: "اه... چقدر خرن !" یا اصلا  "فلان جا چقدر خر زیاد داره!"

  آخه یکی نیست بگه پدر باریشکا، به خدا ما خرها نه مثل شما آدما دعوا می کنیم نه اهل اختلافیم !

  حالا اگه می گفت قانون انسان ها، قانون جنگل شده، با عذر خواهی از خیلی از حیوان های محترم،   شاید می پذیرفتم ولی به خرییت قسم زیر بار این حرف نمی روم.

   یه آدم با انصاف هم پیدا نمی شه که بگه اگه این جماعت واقعا هیچی نمی فهمن، این قضیه ی حمار در طول تاریخ چیه پس؟

می دونی چقدر درباره ات جک ساخته اند؟

ـ بله که می دونم!

 الهی همه ی اونهایی که این کارو می کنن در درجه ی اول... و بعدش...

می تونی یکی شو که شنیدی بگی؟

ـ اولا این چه مدل سوالیه؟ دوما ، می شه یه بار دیگه سوالتو بپرسی؟ در ثانی بله که می تونم...

  یه روز یه نفر زنگ می زنه به هواشناسی، می گه آقا دست شما درد نکنه دیروز هوا خیلی خوب بود...! ها..ها..ها

کجای این جک در مورد خودت بود؟

ـ اگه کمی فکر کنی می فهمی که در مورد خودم بود!

ضرب المثلی در مورد خودت بلدی؟

ـ خر چه داند قیمت نقل و نبات؟

به عنوان آخرین صحبت اگه حرف دیگه ای داری بگو.

ـ آدمی در عمر خود صد بار هم خر می شود/ باز صد رحمت به خر، چون او شده یک بار خر!

 

پ.ن: "آقای خر" بر گرفته از همان شخصیت های مجازیست مثل خورشید خانوم، آقا گرگه...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 14:27  توسط باریشکا  | 

سیاه مشق

 

برای من:

"بر نفسم آوار می شود، حس آوا، لحن هر کلمه، معنی هر واژه، ترکیب هر جمله،

هر سطری بر سطری دیگر، هرصفحه سیاه مشقی، وهر مشقی، بی خوابی هر شبی،

من خسته ام و درد استخوانم از ندیدن توست،آنقدر برصفحه ی وجودم چرخیده ام،

که انگشتان پریشان را یاری نوشتن و حتی لمس کردن نیست...

عشق احساس غریبی ست که نه بر زبان آید، و نه بر شنیدار،

می رسد روزی مثل امروز که دیگرنخواهم نوشت."

وشاید دیگر ننوشت...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 15:14  توسط باریشکا  | 

 

اینجا قبلا یه پست بود "فلسفه ی من" !

حالا که فکرشو می کنم می بینم حالا وقتش نبود که پست شه، می خواد به هر مقصدی که باشه !

اصلا اشتباهی شده بود پست...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 16:29  توسط باریشکا  | 

آرزوهای سال نو

 

چند ساعتی مونده که سال تحویل شه...

همش به این فکر می کنم وقتی سال تحویل شد، آرزوهایی که به ذهنم میاد چیه؟

چند تاست؟

چقدر بزرگ اند؟

یاد اون... افتادم که وقتی بهش گفتن که هر آرزویی داری براورده می شه، گفت: می خوام جای خدا بشینم!!

به خودم گفتم: بابا بی خیال!!

بعداز دعا وآرزوهای گله ای، قومی، قبیله ای، میهنی و جهانی (سلامتی، تندرستی، موفقیت و کامروایی...) واسه همه، نوبتی ام که باشه نوبت خانواده ی ۳نفرمونه دیگه!

تازه صد رحمت به من که مثل موسی اول واسه خودمون نرفتیم مناجات !

خیره شدم به پرندهایی که وسط آسمان نیلی ـ یاسی دارن ملق می زنن...

ما آرزوهای زیادی داریم...

اولیش واسه پی و بنیادخانواده واسه پدر و مامان فاطی...

امیدوارم خوش بختی رو با تمام وجود حس کنید، لمس کنید، فریاد کنید...

یادتونه به هم دیگه قول دادیم واسه ارشد درس بخونیم(۱۰/۱۰/۸۸) بود، یادتونه؟

خیلی دوست دارم این آرزو مون براورده شه خب که!

خدایا قلب مامان فاطی همیشه بزرگ و بزرگ بمونه تا وقتی دختر قند عسلش دردسر درست کرد و دوستاشو اذیت می کنه نه تنها دعواش نکنه بلکه محکم بغلش کنه بگه:مامان فاطی قربونت بره! من که می دونم حق با تو... تازه بعضی وقتها هم خودش بیاد کمکم خب که!!

 (بعد حتی اگه پدر بخواد دستمونو بگیره یا حتی بخوره ملمون... ما ۲نفریم ! مگه نه مامان فاطی؟)

خدایامن که میدونم درست بشو نیستم نمی خوام بلیط آرزوهامو با آرزوهای نشدنی بسوزونم!؟!؟

اگه ازت بخوام منو تو این سال جدیدی  آدم کنی و درست شم مثل این می مونه که بگم می شه جای تو بشینم؟!؟!

از این آرزوی بزررررررررررگ می گذرم ولی حداقل ازت می خوام این کمربند پدر گم شه...

...

سال تحویل شد .

مونده بودم چی بگم!!!

گفتم: خدایا پدر و مامان فاطی...

یهو یه صدا تو قلبم گفت: اونا خوشبختند چون همدیگه رو دارن.

گفتم: خدایا ارشد...

گفت: خودتم می دونی که می تونید.

گفتم:خدایا حداقل این یکی دیگه با تو! کمربند پدر...

گفت:اون با من!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 11:40  توسط باریشکا  | 

بهار جاااااااااان تیر اندازی نکن ...

بهار جان مامان فاطی باید میرفت...

ببخش که تنهات گذاشت

مجبور بود دیگه...

اما بهارم خیلی مراقب خودت باش ، شیطونی نکن انقدر...

انقدر با سامان کل کل نکن!

نزن دایی مهرانو !

احسان گناه داره به خدا !

آخه تو چی از جونه اون علی مظلوم میخوای؟

اشکانو نکش ! جوونه...

هی هی ! دی نقت بووووووور !

دی قصه مکه آتش !

دی آرامت بگیره !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 0:30  توسط فاطیشکا   | 

دوسمتون دالم !

میگویی:کاش میتوانستم بگویم چقدر خوشحالم...

کاش همه ی اون کسایی که هر وقت پدر مادر صداتون میکنم ،متعجب لبخند میزنن بودن و میدیدن که درد کتک نخورده ی کمر بند پدر و لبخند و قلب پاک مامان فاطی روچقدر دوست دارم

مرسی بابت همه چی...

دوسمتون دالم...خب که !

هیچی نمیگویم ! آن کادوها خودشان پر از جوابند !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 3:6  توسط فاطیشکا   | 

ما چشم خورده ایم ...

 

ما اول چشم خوردیم و بعد سرما !

روزگار غریبی است نازنین !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 2:59  توسط فاطیشکا   |